
خدایا . . .
ای همۀ هستی من ، ای همۀ مستی من
ای همۀ دنیای من ، ای همۀ رؤیای من
ای همۀ دلتنگی ام ، ای همۀ قشنگی ام
ای همۀ زیبائی ام ، ای همۀ تازگی ام
ای همۀ وجود من ، ای همۀ سجود من
ای همۀ امید من ، ای همۀ امید من
سکوت است که میان من و او حکم فرما شده،
سکوتی که او خواسته، همین، چون او خواسته !؟
من اینجا چه هستم!! هیچ - واقعاً دوستی چیست!؟ واقعاً
یک عمر به پای یکی سوختن ، با گریه هایش گریه کردن
و با خنده هایش خندیدن ، با دلتنگی اش دلتنگ شدن
و با خستگی اش خسته شدن ، با زیبائی اش زیبا شدن
و با بی رنگی اش بی رنگ شدن ، با عاشق شدنش عاشق شدن
و با دیوانگی اش دیوانه شدن ، با بی خوابی اش بی خواب شدن
و با سکوتش ساکت شدن ، با آرزو کردنش آرزو کردن
و با نا امیدی اش نا امید شدن با بیماری اش بیمار شدن
و با شادی اش شاد شدن ، هم پای او راه رفتن، دویدن،
ایستادن، نشستن، خوابیدن و حتی مردن !
هم پای او در ستاره ها سیر کردن، از غم روزگار نالیدن،
از بی وفایی رنجیدن ، از امید و نا امیدی گفتن، از خدا گفتن
وای خدایا او چقدر بی وفا بود!!!
قبلاً هم بی وفائی اش را دیده بودم و سوخته بودم مدتها
ولی باز بطرفش رفتم!!!!!!!!!!!!!
قبلاً هم بی مهری اش را دیده بودم ولی باز با او مهربان شدم !!!!!!
بطرفش رفتم و او به استقبالم آمد:
از پشیمانی گفت، از خستگی، از اینهمه سکوت دردناک،
از خوبی هایم گفت، از پاکی هایم
از بی مهری خودش گفت و همچنان گفت و گفت و گفت ...
دوباره با هم یکی شدیم یک روح در دو بدن
دوباره ساعت ها حرف زدن ، دوباره ساعت ها خندیدن
دوباره ساعت ها گریه کردن ، دوباره ساعت ها بی خواب شدن
دوباره ساعت ها آرزو کردن ، دوباره ساعت ها از دلتنگی گفتن
دوباره ساعت ها از عشق گفتن ، دو باره ساعت ها دیوانه بودن
و .....................................................
هرگز در ذهنم هم نمی گنجید که او دوباره بی مهر شود.
وای خدایا چقدر دیوانه شده ام، خیلی خیلی دیوانه شده ام
دوباره نامهربان شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آن دو چشم سیاهش که همیشه مهربان نگاهم می کرد
دوباره نامهربان نگاهم کرد ، نه اصلاً نگاهم هم نکرد
وای خدایا او چه راحت این همه با هم بودن ها را فراموش می کند،
چه راحت به همه چیز پشت پا میزند و میرود.
چه راحت قلب عاشق و مست مرا بی تاب می کند و می سوزاند.
چه راحت همۀ آن مهربانی ها و دوست داشتن ها را
فراموش می کند !!!!
واقعاً دارم دیوانه می شوم وقتی به عکسهایش نگاه می کنم،
گاه از او متنفر می شوم، از دیدن چشم هایش منزجر ،
دلم می خواهد دیگرهیچوقت نبینمش و گاهی دیگر،
اشک هایم همچون باران پائیزی از چشم هایم می بارند
و روی لب و گونه هایم جا خوش می کنند.
گاهی دلم می سوزد و می سازد گاهی هم می سوزد و می میرد
گاهی دستم مشت می شود و می کوبد
گاهی هم می لرزد و می لرزد
گاهی چشمم پر از خشم می شود و می سوزد
گاهی هم پر از اشک می شود و می سوزد
گاهی به تو می گویم برو برو دیگر نیا
گاهی هم می گویم بیا بیا و دیگر نرو
وای خدایا چقدر قلبش سنگ و سرد است،
سنگ تر از سنگ خارا و سرد تر از عمیق ترین نقطه این جهان
بی مهر تر از همۀ بی مهران دنیا بی وفاتر از همۀ بیوفایان دنیا !
و من خسته ام خدایا، خسته و دل شکسته
خدایا دلم را به تو میدهم، فقط به تو توئی که همش مهر
و وفا و لطف هستی توئی که پر از رحمت و برکت وعزت هستی
توئی که خدای من هستی، توئی که صاحب این قلب
کوچک من هستی خدایا قلبم را به تو می دهم
خدای من مواظبم باش، هیچوقت دستم را ول نکن
میدانم گم میشوم خدایا مواظبم باش.